88/04/13
بعضی روزا، بعضی شبا، بعضی ساعتا...
نمی گذرن، آهسته ن، کند، لاکپشتوار...
کلافه م، مث اسبی که اولین شب اسطبلیشو می گذرونه...
آغوشی به بزرگی دشت می خوام...
|
88/04/13 بعضی روزا، بعضی شبا، بعضی ساعتا... 88/04/11 جهش یافتگان هستی و هنوز آه و فغان! کِی تمام می شوی؟! 88/04/02 9 آن که می کارد، (بازسرایی ها.کتاب اول.زرتشت و ترانه های شادمانی. یَسنا، هات 31/سید علی صالحی) 88/03/14 ناهمگٍن # قهوه ای 88/03/01 با من به دنیا آمد با مُردگی من مُردم با این حال 88/02/26 یواش...شَکی باز هم چشمه، هوشِ آب، خنکا، بلور دو انگور سبز دنیا خیلی زن است سید علی صالحی/سمفونی سپیده دم ..... 88/02/11 حرف آخر (لوکیشن _ گوشه ای از آسمان روی یک ابر کمولوس) (لوکیشن _ زمین) (لوکیشن _ پنت هاوسِ آسمان) (لوکیشن _ گوشه ای از آسمان روی همان ابری که حالا از کُمولوس به استراتوس تنزل کرده) چندی بعد... خدا گفت: اسرافیل گُرگیجه وار، خیس از عرق سرد، شرمگین، سر به زیر، با صدای زیر، گُم در صدایِ بمِ طپشِ قلب، فغان برآورد که: خدا تا 10 شمرد، پُک عمیقی به پیپ اش زد و آرام گفت:
................................ 88/02/03 بق بقو-خامه-نون بربری داغ-رادیو، صدای شهریاری-صدای جوب ولیعصر-قارقار یه شوکولات پیدا کردم مزه ی قدیم میده! 88/01/30 فشار اتمسفر - اولین حباب ریز رو بوم زندگیم... 88/01/25 همیشگی را... شغال اومدو بُردش روباهِ گرفتو خوردش! پ.ن: 88/01/21 مُقَننِ تنهایی یه اصله، پس الکی واسه پر کردنش وقتتو تلف نکن. 1- تا جایی که امکانش هست کارهام رو خودم انجام میدم، خیلی کم کمک میگیرم... یه جور خودارضایی! پ.ن: موارد دیگه ای هم هست که الان یا یادم نمیاد یا چون فقط قبولشون دارم و حرکتی مبنی بر ثبات نسبی تو زندگیم نمیبینم ذکرش به عنوان یک اصل یا قانون یا اعتقاد یا... به نظر بی معنی میاد... با تشکر از مردی که خیالش راحت بود به خاطر دعوت به بازی، این دوستان هم دعوتن: 88/01/14 انسان اگر این هیبتِ هفت به یکِ، سر به پیکر را نمی داشت حکمن جلدِ حیوان نجیبی چون اسب برازنده اش می بود. 88/01/10 تو حوضچه نمیشه زیرآبی رفت! حالا گیرم رکورد هفت و نیم دقیقه رو تو زده باشی! بی ربط نوشت: چند تا عکس دیگه، رو ادامه ی مطلب بکلیک! ادامه مطلب 88/01/07 87/12/30
ادامه مطلب 87/12/27 نانو عایق وقتی عصبانیتشون مثل تهوع، بی اراده تمام حقیقتِ کثیفِ افکارِ خراب و مریضشون رو بالا میاره روم، روح اسفنجیم همه رو می گیره به خودش...
87/12/22 1. هیچکس به اون بدی که دیدی و به اون خوبی ای که حس کردی، نیست. 87/12/03 روزای آخر سال مثل تهِ این ساندویچ درازا میمونه. بعدن نوشت: هوووووم... کَل کَل خونم بدجوری اُفت کرده... نشستم کامنتای قبلی اینجا رو خوندم بلکم جبران شه، دلم تنگولید، بدتر شدم! 87/12/02 رد پای باد رو تن ابرها پا برهنه روی شن های سفید ساحل، کنار اقیانوس، نوازش نسیم... روی پوست تنم... میاد و میره، آروم، بی صدا، پاورچین و دو انگشتی، قلقلکم میدن، شونه هامو جمع میکنم، بازو هام رو از سر شونه ضربدری میگیرم و کف دستم رو آروم به طرف پایین تا آرنج میلغزونم، میایستم، به رو به روم خیره میشم، به دو خط مماسِ اقیانوس و ساحل... تا بی نهایت، که چطور با اون همه خمو پیچ لحظه ای از هم جدا نمیشن... من، پایین، کنج سمت راست، خنثی ترین نقطه ی قابِ عکسِ زلال، با تمام حس حضور، به درون کشیده میشم، فضای بدون قاب، وسیع و بی انتها... آبی... از کف اقیانوس به سطح آب نگاه میکنم. نور طلایی خورشید روی موج های کوچیکِ سطح آب سُر میخوره...
|
|
RSS |