تبليغاتX
زیرو بم safhe asli.jpg

banafsh

home . archive . links

.آلزایمر دارم، یادداشت می کنم یادم نره، نوشته های خودم رو با خاکستری مین ویسم

88/04/13

بعضی روزا، بعضی شبا، بعضی ساعتا...
نمی گذرن، آهسته ن، کند، لاکپشتوار...
کلافه م، مث اسبی که اولین شب اسطبلیشو می گذرونه...
آغوشی به بزرگی دشت می خوام...

banafsh

88/04/11

جهش یافتگان

هستی و هنوز
گاهی
یادت از گوشه ای، نرم نرم شروع به خوردن مغزم می کند
خارشک مغزی ام هر از چند گاهی عود می کند
راه های پیچ و واپیچ مغزم را عمیقتر کرده اند، تمام کرده اند!
هه، اینبار امیدی به رهایی شان ندارند
همان جا خواهند مرد
خواهند پوسید.

آه و فغان!
بخار شدند وُ باریدند وُ از نو شروع کردند تلاطم روح نم کشیده را...

کِی تمام می شوی؟!
می شوم؟
کِی؟

 |  banafsh

88/04/02

9

آن که می کارد،
نمی گذارند که کِشته ی خویش را درو کند
مگر
که زمینش از آنِ همدلان باشد.
و آن گاه که آزادی را
خانه به خانه نشانی دهند،
نه این می ماند و نه آنی...،
اینان همه آنند که آیندگانشان نمی بینند.

(بازسرایی ها.کتاب اول.زرتشت و ترانه های شادمانی. یَسنا، هات 31/سید علی صالحی)

banafsh

88/03/24

banafsh

88/03/14

ناهمگٍن # قهوه ای

عزیزم قرمز مکمل س.ب.ز.ه.
هر دوش باید دیده شه، اینو که خودت بـــِــیتر از من میدونی!

banafsh

88/03/01

با من به دنیا آمد
بزرگ شد

شانه به شانه
رو در رو
چشم در چشم
نفس در نفس
تنگاتنگِ من

با مُردگی
با زندگی
با عشق
با من
جنگید

من مُردم
او ماند.

با این حال
بد غِلِقی خوب چیزیست آقا، خــــــوب!

banafsh

88/02/26

یواش...شَکی

باز هم چشمه، هوشِ آب، خنکا، بلور
نی، نور، لذتِ بلوغ، ماه، مَرمَرِ ولرم.
منظورم از این کلمات
فقط اشاره به همین کلمات است.

دو انگور سبز
دو لیموی رسیده
رَدِ روشنِ توتِ سرخ.
منظورم از این اشاره ها
فقط اشاره به همین اشاره هاست.

دنیا خیلی زن است
زن است
دنیا خیلی زن است.

سید علی صالحی/سمفونی سپیده دم

.....
بی ربط نوشت: زود بود... ولی کو طاقت؟!

banafsh

88/02/11

حرف آخر

(لوکیشن _ گوشه ای از آسمان روی یک ابر کمولوس)
اسرافیل، حالا، ذوق مرگ تر از همیشه، مثل هر روز درونِ صورِ جدید باتری لیتیومی اش را سُنبه می کشد و روی اش را با دستمالِ لطیفِ نمدار تمیز می کند و برق می اندازد و با هر حرکتِ رفت و برگشت دست، آهی از نهاد بر می آورد و زیر لب زمزمه می کند که:
- کی وقت دمیدن خواهد رسید... دلتنگم...
کمی بعد بدون آنکه شیطان به جِلدش برود (طفلی جلد نداره، شیطون بی دردسر حلول می کرد اندرونی) نگاهی موذیانه به صور می اندازد و با خود می گوید:
- فقط یه فوت کوچولو...

(لوکیشن _ زمین)
یهو چن تا مام بزرگو بآبزرگِ قدو نیم قد و پدر مادرای بلند قد (واحدِ اندازه را وهم حساب کنید نه سانت) از جمله پدر مینا، با غیض بهشون الهام میشه که "دوره ی آخرُالزمان است، سگ صاحابش را نمی شناسد" و عینن به زبون میارن!

(لوکیشن _ پنت هاوسِ آسمان)
خدا می شنود، تعجب هم میکند، شست ش هم بو میبرد! (استغفرالله)
- اسرافیل؟! اســـــــرافیل؟!
لاینقطع با آن ماسماسکِ لعبتگون ور میروی هااا، آنقدر سوسه نیا، می دهم لولویِ سرِ طباخ درک، قیمه قیمه، لاجرم، حلوا حلوایت کندهااا!
دندانت را به یک جایی ات بند کن تا لحظه ی موعود!

(لوکیشن _ گوشه ای از آسمان روی همان ابری که حالا از کُمولوس به استراتوس تنزل کرده)
اسرافیل که رنگِ رخسارش ثانیه بر ثانیه به زرد کهربایی می رفت، خبردار از جا می جهید و ویبره گون، متصل می گفت:
- العفو... (صد مرتبه)

چندی بعد...

خدا گفت:
- بدم اسرافیل، بدم که ملت در تاریکی غوطه ورند، به نسوجشان رخنه کرده، بدم. (منظور دمیدن است)

اسرافیل گُرگیجه وار، خیس از عرق سرد، شرمگین، سر به زیر، با صدای زیر، گُم در صدایِ بمِ طپشِ قلب، فغان برآورد که:
- یا خدا... شکککر خوردم، شارژ ندارد!

خدا تا 10 شمرد، پُک عمیقی به پیپ اش زد و آرام گفت:
- ت.ا.خ.ا.م و دندانت را هم به هم برسانی عمرن بدهم شارژش کنند، نقطه تا ابد.

 

................................
برگه ی مرخصی: چند وقت نیستم، زنده موندم برمیگردم، به جونِ وبلاگت اگه راضی باشم چشمای قشنگتو به راهم نگه داری!

 |  banafsh

88/02/09

خوراندند، بالا آوردم، داغش کردند، مست بویش شدم!

banafsh

88/02/06

پست نمی شود.

banafsh

88/02/03

بق بقو-خامه-نون بربری داغ-رادیو، صدای شهریاری-صدای جوب ولیعصر-قارقار

یه شوکولات پیدا کردم مزه ی قدیم میده!
صبا که مامان منو میبرد مهدکودک از دکه کوچولوی نارنجیِ روبه روی مهد که یه کم بزرگتر از باجه تلفن زردا بود برام یه شوکولات میگرفت با همین طعم، یه شوکولات 8سانتی با فُرمِ ماهی یا بابا نوئل که تو یه زرورق با عکس رنگیش پیچیده شده بود...
یادته؟!

banafsh

88/01/30

فشار اتمسفر

- اولین حباب ریز رو بوم زندگیم...
- وقتی حس میکنم وقتی برام نمونده، جوش میام!
- آتشمان برقرار!
- خیال کن فقط برای یه کمر باریکِ دیشلمه...

banafsh

88/01/25

همیشگی را... شغال اومدو بُردش روباهِ گرفتو خوردش!

پ.ن:
فقط برای نکات مثبت استعمال شود.
عوارض: دپسردگی در حد حاد.

banafsh

88/01/21

مُقَننِ

تنهایی یه اصله، پس الکی واسه پر کردنش وقتتو تلف نکن.

1- تا جایی که امکانش هست کارهام رو خودم انجام میدم، خیلی کم کمک میگیرم... یه جور خودارضایی!
2- به ندرت قضاوت هام (مثبت، منفی) رو در مورد دیگران بیان میکنم، و کمتر حکم صادر میکنم.
3- افسوس گذشته رو نمیخورم با اینکه خیلی مرورش میکنم!
4- هر چیزی رو میشه دوست داشت در غیر این صورت میشه دوست نداشت، نه این که نفرت داشت!
5- چیزی که وجود داره نفی نمیکنم، اگر چه به کار من نیاد یا من خوشم نیاد یا... ولی درک کردنش کار سختی نیست.
6- اصراری برای تاثیر دلخواه روی آدمها ندارم.
7- مسئولیتی که خودم پیشنهادش رو میدم یا بهم محول میشه و قبول میکنم اگرچه ازش خوشم نیاد، براش وقت و انرژی میذارم تا به بهترین نحو ممکن انجام بشه، اخیرن سعی میکنم کمتر تو هر زمینه ای حضور فعال داشته باشم، مثل قبل هر کاری برام لذت بخش نیست!
8- به جای اینکه کثیف کاری هام رو پاک کنم سعی میکنم تمیز کار کنم.( البته تبصره داره و در مواردی کثافت کاری لازمه ی لذتیه که از اون کار میبرم!)
9- اگه مسخره کردن برام لذتی داشت شاید انجامش میدادم!
10- بدون دستمال کاغذی بیرون نمیرم.

پ.ن: موارد دیگه ای هم هست که الان یا یادم نمیاد یا چون فقط قبولشون دارم و حرکتی مبنی بر ثبات نسبی تو زندگیم نمیبینم ذکرش به عنوان یک اصل یا قانون یا اعتقاد یا... به نظر بی معنی میاد...

با تشکر از مردی که خیالش راحت بود به خاطر دعوت به بازی، این دوستان هم دعوتن:
شهرزاد(بادبادک)، ساهاک(نفس بکش، بخند بگو سلام)، فاطمه عباسی(جیغ بنفش)، شهره(یک قوری حرف دم نکشیده)

banafsh

88/01/19

تخمو تَرَکه

آدم یکی بود که فقط عُمرشو داد به شما!

banafsh

88/01/14

انسان اگر این هیبتِ هفت به یکِ، سر به پیکر را نمی داشت حکمن جلدِ حیوان نجیبی چون اسب برازنده اش می بود.

banafsh

88/01/12

مثل ماه، از شب لذت می برم.

banafsh

88/01/10

تو حوضچه نمیشه زیرآبی رفت! حالا گیرم رکورد هفت و نیم دقیقه رو تو زده باشی!

بی ربط نوشت: چند تا عکس دیگه، رو ادامه ی مطلب بکلیک!


ادامه مطلب

banafsh

88/01/07

شب ها: ستاره ها خیلی
روزها: شکوفه ها خیلی
آسمان اسمِ دیگر مادرِ من است.

سید علی صالحی

banafsh

88/01/01

آرامش بهم لذت میده ولی لذت، آرامش نمیده.

banafsh

87/12/30


1. یه نگا به پشت سرم میندازم، رد پای لاکپشت میبینم!
2. چند تا عکس گذاشتم تو ادامه ی مطلب دوست داشتی کلیک رنجه کن!
3. امیدوارم همگی سال خوبی رو شروع کنیم :)


ادامه مطلب

banafsh

87/12/27

نانو عایق

وقتی عصبانیتشون مثل تهوع، بی اراده تمام حقیقتِ کثیفِ افکارِ خراب و مریضشون رو بالا میاره روم، روح اسفنجیم همه رو می گیره به خودش...
وقتی هیشکی جرأت یا توانایی جمع کردن کثافت کاریش رو به خاطر ضعفش نداره، من می مونمو یه ذهن خرابو بوگندو...
وقتی کارای روزمره اونقد تکراری میشه که برا انجام دادنش حتی یه گوشه از مغزم درگیر نمیشه، غرق می شم تو افکارمو تا مرز خفه شدن پیش میرم، مکالمه ها وُ بگو مگوهای یه طرفه ی من، با همه، و شنیدن جوابایی که تا سر حد جنونو نفرت می بَرَدم، دونه دونه ی ذرت های(عُقده)  فرو خورده رو بیهوا می شکوفونه وُ آدرنالین با فشاری که مشابه ش رو فقط از شیلنگ آتش نشانی میتونی ببینی، تو تنم آزاد میشه وُ قلبم گرُمپ گرُمپ میزنه وُ دستو بالم رعشه میگیره وُ بغضم اشک نمیشه وُ فحشای بد بد، خیــــــــــلی بد حواله میدم، از اونا که اول یا آخرش چند نقطه داره وُ منفک نوشته میشه تا از قدرت جادوییش کم شه!
بعد یهو با سوزشو درد به خودم میام می بینم لبپَر شدم...
قابلمه ی کله م هم پر شده از چس فیل.

banafsh

87/12/24

خنده های شیرینِ تلخی داره...
زلیخای فرتوتِ کتایون رو شدید دوست می دارم.

banafsh

87/12/22

1. هیچکس به اون بدی که دیدی و به اون خوبی ای که حس کردی، نیست.
2. تو نمیتونی توجه کسی رو بیشتر از اونچه که برات ارزش قائله، جلب کنی.
3. چرا نمیذاری من بخوابم، مگه خودت جای خواب نداری، که میای توی رخت خوابم، اینجا که جز منو تو کسی نیست، هر چی میخوای بگی بلند بگو، این همه دختر مثل هلو، چرا گیر دادی به من پشمالو...
پ.ن: دیگه شبا تنها نیستم :D

banafsh

87/12/15

فراموشتان که می کنم
آزادم...
پرنده، مهاجر، زیبا

banafsh

87/12/10

- عرعر، نمی فهمی گرگ و چوپون هر دو یه هدف دارن؟! عرعر!
+ بع بع.

banafsh

87/12/03

روزای آخر سال مثل تهِ این ساندویچ درازا میمونه.
همه ی کُوکتلا وُ گوجه خیار شوراش رفته اون ته گیر کرده لامصب!
تا الان نون خالی سق میزدم!

بعدن نوشت: هوووووم... کَل کَل خونم بدجوری اُفت کرده... نشستم کامنتای قبلی اینجا رو خوندم بلکم جبران شه، دلم تنگولید، بدتر شدم!
لوسی دیگه...

banafsh

87/12/02

رد پای باد رو تن ابرها

پا برهنه روی شن های سفید ساحل، کنار اقیانوس، نوازش نسیم... روی پوست تنم... میاد و میره، آروم، بی صدا، پاورچین و دو انگشتی، قلقلکم میدن، شونه هامو جمع میکنم، بازو هام رو از سر شونه ضربدری میگیرم و کف دستم رو آروم به طرف پایین تا آرنج میلغزونم، میایستم، به رو به روم خیره میشم، به دو خط مماسِ اقیانوس و ساحل... تا بی نهایت، که چطور با اون همه خمو پیچ لحظه ای از هم جدا نمیشن...

من، پایین، کنج سمت راست، خنثی ترین نقطه ی قابِ عکسِ زلال، با تمام حس حضور، به درون کشیده میشم، فضای بدون قاب، وسیع و بی انتها... آبی...
آهسته قدم بر میدارم، نرمی شن ها، زیر پام و حس کردنشون متعجبم می کنه، وقتی تمام سنگینیم رو روی اونها میندازم از کناره های کف پام در میرن و خودشون رو تا نیمه، روی سطح پام میلغزونن، باورم نمیشه... سنگینیم رو میندازم رو پنجه ی پای راستم، یکی دو سانتی بیشتر فرو میرم، زانوی چپم رو میذارم زمین، آروم چهار انگشتم رو میبرم زیر شن، گرمه، اما نمناک نیست! ...؟ کمی دستم رو میکشم بالا و با شست شن های قاپ زده رو لمس میکنم...
سرم رو میارم بالا وُ نگاهم رو از ساحل به طرف اقیانوس میبرم...

از کف اقیانوس به سطح آب نگاه میکنم.

نور طلایی خورشید روی  موج های کوچیکِ سطح آب سُر میخوره...
یهو خودم رو میبینم که شیرجه زدم تو آب، ولی نه! تو یه عالمه تیله ی ریز و درشت...
حباب ها محو میشن... تکو توک از لای موهای رقصانِ سرم و انگشت های دستم که اسلوموشن آب رو کنار میزنن ظاهر میشن و قِلقِل نمکی میرن بالا، سعی میکنم به عمق آب نفوذ کنم...
دو سه بار این صحنه تکرار میشه...


سه سال میگذره.


همه جا آبیه، مخملی، نه!، مثل ساتنِ چروک، یه دریاچه، از بالا با فاصله ی خیلی کم، بلافاصله اوج میگیرم سرم رو به آسمونه، سفیده، مثل شیر، خودم رو حس میکنم، این منم، دارم یه پاراگلایدر رو هدایت میکنم (خیلی دوست دارم حداقل یه بار پرواز باهاش رو تجربه کنم) اوج گیری تموم میشه، به پایین نگاه میکنم، یه سطح وسیع از دریاچه ی بی انتها ولی نزدیک ساحل با کوه های نوک تیز و کبود که اون رو احاطه کرده، بازتاب نور خورشید از سطح آب محشره، مثل جیوه روی یه پارچه ی مخملِ آبی، چند بار نزدیک آب میشم و دلم هُری میریزه پایین، و دوباره اوج میگیرم (تا اونجایی که میدونم پاراگلایدر یه همچین قابلیتی نداره!)، صدای باد... این تنها چیزیه که میشنوم... و خنکی مطبوع...


پ.ن: فکر میکنم در هر دو رویا، حظ بصری اونقدر زیاد بوده که حس شنوایی و لامسه م رو کامل با فضا درگیر کرده. این دو تا رویا به علاوه ی کابوس پارسال تنها خوابایی هستن که هوا روشنه، بقیه ی خوابام همه جا تاریکه ولی رنگی... گمونم فقط یکیش سیاه و سفید بود، برام جذابن، حتی کابوسه!

banafsh

87/11/29

د+ز=ذ

سپندارمذگان، روز عشقولانه های ایرانی مبارکتون باشه

banafsh

87/11/25

- چرا از فلزِ روی به عنوان پوشش لوله های آب استفاده می کنند؟
+ چون فلزِ روی، آهنی ست.

banafsh

 

 

 RSS 
powered by blogfa.com